تسنيمتسنيم، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

تسنیم چشمه ای در بهشت دختر کوچک من

اولین دل آرامی

روز شنبه 18 ارديبهشت رفتيم پيش همكار بابا زالي. خانم دكتر عارفي راديولو‍ژيست. بالاخره بايد مي فهميديم اوضاع چه جوري شده. اونجا براي اولين بار تورو ديدم. قد يه بند انگشت بودي. تازه بابا زالي هم تونست صداي قلبت رو بشنوه.(البته چون اسپيكر اونور اتاق بود من نتونستم بشنوم). ناز شستت خانم دكتر!  گفتن تو تا اينجا سالمي. 8هفته و 5روزت بود. اونروز خيلي روز قشنگي بود. عزيزترينم! اين شكلي بودي! ...
28 مرداد 1390

اولین صدا.اولین تصویر.اولین حس عاشقی

به تاریخ 26 خرداد 89 من و بابایی رفتیم مطب دکتر پریناتولوژیست. 1ساعت نشستیم تا وقتمون رسید. وقتی رفتیم پیش دکتر اول آزمایش گرفتن بعد سونوگرافی کردن. از سر تا پات نشونم دادن.مغزت رو. بینی.گوش. دنده ها. دریچه های قلبت. دستگاه گوارش کوچولوت.کلیه ها. دست و پات و انگشتای خوشگلت! ولی نگفتن دختری یا پسر! چقدر خوشحال شدم که سالمی شما! چقدر دوست داشتنی بود اون لحظه که وجودت رو دیدم. چقدر تصور کردنت تو تصویر پر از نویز سونو قشنگ بود. دوست داشتم همون لحظه بغلت کنم! بابایی هم کلی خوشحال شد و 2500 سوال از خانم دکتر پرسید. عکست رو هم گرفتیم. اولین عکست که البته سیاه و سفیده! تازه اونجا من برای اولین بار صدای قلب کوچولوت رو شنیدم. البته همش خ...
28 مرداد 1390

ماه پنجم و ششم

تیر و مرداد بخش زنان بودم. چقدر کشیکای وحشتناک با رزیدنت های بد داشتم. با شرایط پراز استرس و جیغ و خون و گریه بچه و ادرار مامانا و فشارخونشون و آوردن بچه به دنیای جدید و....(خیلی چیزای دیگه که نمیشه گفت). اوه ! حتی یادآوریش هم سردرد میاره. مرداد باباحسین پایان نامه اش رو دفاع کرد و فارغ التحصیل شد. شماره نظام پزشکی گرفت و شد آقای دکتر حسین! اول شهریور هم باباحسین رفت سربازی. منم براش آش پشت پا پختم خانواده خودم، خانواده بابات و بابا رضا و مامان وجی رو هم دعوت کردم. با اینکه اولین بارم بود ولی آشش خیلی خوشمزه شد! روز دوم شهریور هم بابا حسین رفت حسن رود انزلی پادگان شهید نامجو ومنم رفتم خونه مامان هنگامه.   ...
14 مرداد 1390