تسنيمتسنيم، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

تسنیم چشمه ای در بهشت دختر کوچک من

اولین صدا.اولین تصویر.اولین حس عاشقی

به تاریخ 26 خرداد 89 من و بابایی رفتیم مطب دکتر پریناتولوژیست. 1ساعت نشستیم تا وقتمون رسید. وقتی رفتیم پیش دکتر اول آزمایش گرفتن بعد سونوگرافی کردن. از سر تا پات نشونم دادن.مغزت رو. بینی.گوش. دنده ها. دریچه های قلبت. دستگاه گوارش کوچولوت.کلیه ها. دست و پات و انگشتای خوشگلت! ولی نگفتن دختری یا پسر! چقدر خوشحال شدم که سالمی شما! چقدر دوست داشتنی بود اون لحظه که وجودت رو دیدم. چقدر تصور کردنت تو تصویر پر از نویز سونو قشنگ بود. دوست داشتم همون لحظه بغلت کنم! بابایی هم کلی خوشحال شد و 2500 سوال از خانم دکتر پرسید. عکست رو هم گرفتیم. اولین عکست که البته سیاه و سفیده! تازه اونجا من برای اولین بار صدای قلب کوچولوت رو شنیدم. البته همش خ...
28 مرداد 1390

ماه پنجم و ششم

تیر و مرداد بخش زنان بودم. چقدر کشیکای وحشتناک با رزیدنت های بد داشتم. با شرایط پراز استرس و جیغ و خون و گریه بچه و ادرار مامانا و فشارخونشون و آوردن بچه به دنیای جدید و....(خیلی چیزای دیگه که نمیشه گفت). اوه ! حتی یادآوریش هم سردرد میاره. مرداد باباحسین پایان نامه اش رو دفاع کرد و فارغ التحصیل شد. شماره نظام پزشکی گرفت و شد آقای دکتر حسین! اول شهریور هم باباحسین رفت سربازی. منم براش آش پشت پا پختم خانواده خودم، خانواده بابات و بابا رضا و مامان وجی رو هم دعوت کردم. با اینکه اولین بارم بود ولی آشش خیلی خوشمزه شد! روز دوم شهریور هم بابا حسین رفت حسن رود انزلی پادگان شهید نامجو ومنم رفتم خونه مامان هنگامه.   ...
14 مرداد 1390

چه جوری بودیم

بذار بهت بگم عزیز دلم من و بابات در چه شرایطی بودیم که فهمیدیم قراره تورو داشته باشیم. من و بابایی هر دو تامون دانشجوی پزشکی بودیم. بابات برای رزیدنتی درس می خوند و هنوز پایان نامه اش رو دفاع نکرده بود. منم سال ٦ام بودم. انترن بودم. یه روز ٥شنبه فروردین ماه ٨٩ با خاله وحیده (دوست مامانی )رفتیم رستوران. رستورانش حسابی گرون بود ولی من چون حالم خوب نبود ناهارم رو آوردم دایی و بابات خوردن. کلی هم منو مسخره کردن که چرا نهار به اون خوشمزگی رو نخوردم. دو روز بعد که شنبه بود رفتیم خونه ی مامان بابایی(مامان فریده). من انقدر حالم بد بود که ٤ساعت خوابیدم. حتی از کیک شکلاتی که عمو علی خریده بود فقط یه ذره خوردم. وقتی اومدیم خونه آزما...
12 ارديبهشت 1390

بسم الله

سلام دختر نازم. خدا رو شکر که ما خوشبخت بودیم و با اومدنت خوشبختیمون چند برابر شده. برای تو و برای خودمون می نویسم تا تمام لحظات زیبایی که با هم داشتیم یادمون بمونه. خدا میدونه که چقدر دوست دارم.
12 ارديبهشت 1390